آري عزيزان ، ما عجيب درغفلت به سر مي بريم و خود اصلا متوجه نيستيم كه عمر خويش را درچه راهي وچگونه صرف مي كنيم.غفلتي عجيب دامن دنياراگرفته است ودر اين دنياي به ظاهر مردن ما كه درذات خويش هرچه دارد براي نابودي بشر است ، چيزي جز غفلت و دل بستن به رنگها وظواهر چيزي نمي بينيم. سرگرميهايمان چيست ؟ اوقاتمان چگونه هدر مي رود؟ هدف زندگيمان چيست ؟ هم وغم ما دراين چندروزه عالم چيست ؟ چه مي خوانيم و چه مي گوييم؟ با چه كساني معاشرت داريم و خلاصه يك دنيا سوال ازاين دست كه اگر بخواهم برايتان سياهه كنم مثنوي هفتاد من كاغذ است .
ساعتها صحبت كردنهاي بي فايده وگاه ملال آور، نشستن پاي سريالهاي بي خاصيت و بيهوده كه همه آنها يك محوريت داردند وآنهم عشقهاي خياباني و هرزه گيها و چشم چرانيهاست.
ازهمه چيز مي ناليم ، اما براي خود كاري نمي كنيم و ما هم براي آنكه از اين قافله عقب نمانيم هم رنگ جماعت مي شويم تا خداي نكرده رسواي عالم نشويم.
به راستي مهربان يار سفركرده را چه ميزان اعتباردر نزد ماست ؟
امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) براي ما به اندازه يك بخش خبري تلويزيون ويا يك مسابقه فوتبال ويا ديدن يك سريال بي سرو ته تلويزيون اهميت ندارد كه اگر داشت بر اي او نيز اوقاتي را معين مي كرديم و متعهد بوديم كه براي او باشيم و حداقل كار كوچكي براي او انجام دهيم.
دشمن به دشمني خود بي مهابا ادامه مي دهد ودر فكر نشر عقايد خويش است و چه استوار درراه باطل خود گام بر ميداردو ما ....
چه بگويم كه دل خون است .اگر من برايتان بگويم كه درهمين مشهد ما فرقه هاي بهاييت ووهابيت چه فعاليتهايي دارند ودست به چه كارهايي مي زنند باورتان نمي شود . اما واقعيت همين است كه مي گويم. دشمنان قسم خورده تشيع كار خويش را بي سرو صدا انجام مي دهند وبا استفاده ازغفلت جوانان و نوجوانان ما و كم كاريهاي سازمانهاي مربوطه و ازهمه مهمتر بي توجهي خود ما مردم ، بساط خويش را گسترده تر كرده و شيعيان بي پناه را مورد حملات اعتقادي و فكري قرار مي دهند وبا رنگ و لعابهايي دروغين و پوشالين ايشان را گمراه كرده و بر سر سفره شيطاني خويش مي نشانند،آنوقت ما به فكر سرگرميهاي خودمانيم. دنيا راآب ببرد ماراخوابي بس تلخ خواهد برد كه رويايش جز سياهي ونكبت چيزي نخواهد بود. ادامه دارد
دلم حسابي گرفته است و مدتي است كه ديگر حسابي از دست خودم شاكي شاكي ام . چه جمعه ها كه مي گذرد و با خود عهد مي بندم كه اين جمعه را براي صاحب الزمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) كار درخوري انجام دهم ،اما دريغ و هزاران دريغ كه روز به پايان خود مي رسد و من در حسرت كاري براي مولاي خويش .
نه اينكه امام خويش را منحصر درجمعه ها ببينم و مانند آنهايي باشم كه امام را فقط منحصر در جمعه ببينم ، نه اينطور مشي و مرامي ندارم و اعتقاد بر آن دارم كه مولا صاحب زمان است و همه ساعتها و روزها به ولايتش گردن نهاده اند . آنچه مورد نظر خويش دارم آن است كه با توجه به آنكه جمعه ها فراقت بيشتري دارم براي مولاي خويش خدمتي هرچند قليل انجام دهم تا اسباب شادي مولا را فراهم اورد و من نيز در نزد وجدان خويش كمي آسوده تر باشم .
مثلا يكي ازآنها همين وبلاگي است كه دارم وسعي مي كنم درآن مطالبي را پيرامون پدر مهربانم مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) به رشته تحرير درآورم تا ازاين دريچه خدمتي هرچند ناچيز به آستان آن خوب خوبان نثاركرده باشم. مني كه بارها شاهد نظرات اميدواركننده بينندگان وبلاگ خويش بوده ام . آناني كه با نظرات اميد بخش خويش اين را به من القا كرده اند كه كار براي آن مهربان هر چند ناچيز باشد اما حساب خود را دارد و مي توان به هر شكلي براي آن خوبترين كاري هرچند كوچك انجام داد.
گاهي نوشتاري ياشعري و يا حتي عكسي ، مي تواند يك سرآغاز خوب براي تذكر و توجه دادن به آن جناب و الامقام باشد . به خدا آقاي ما خيلي مهربان و آقاست و صد حيف و هزاران افسوس كه ما قدر مولاي خويش را نمي دانيم .
چه قدر نبود مولا برايمان طبيعي و روزمره است . روز را شب مي كنيم و يكبار برايمان پيش نيامد كه درلحظه اي كه سر بربالين مي گذاريم دردمان اين باشد كه امروز هم گذشت و مولا نيامد و آيا فردايمان نيز به همين منوال است و يانه ؟
اصلا بريمان مهم نيست كه او را چه مي شود و چه لحظات و روزهايي براو مي گذرد و دل غمين مولايمان گرفتار چه طوفاني است . اصلا بود و نبود مولا برايمان علي السويه شده است و با بي تفاوتي محضي كه فقط ازما برمي آيد نبود او را براي خود توجيه مي كنيم .
ما بي تفاوت مردماني هستيم كه از ياد برده ايم صاحب نعمت و آن آب حيات زندگاني را . آن وجود سراسر لطف و مهرباني كه درعين بديهايي كه ازما مي بيند ، لب از دعاي بر ما شيعيان و محبانش برنمي چيند.
ادامه دارد



اسباب بازی های ساخته خودمان حالا امیر قافله زندگیمان شده اند و هرناکجا آبادی که بخواهند این تن رنجور ازدرد بایدهای ساختگی را به دنبال خود می كشند و باکی نداریم که این قافله عمرعجب می گذرد.ساعتها و روزهایمان را پای خیالات به هم پیچیده و اوهامْ برانگیزخودیهای ناخودی و ناخودیهای از خود گریز پیمانه می کنیم و می شنویم و می بینیم و می خوانیم آنچه دیگران بگویند و بخواهند و توگویی افساراختیار ازدست ما گریزان است و دیگراراده خود آگاهی برای ماباقی نمانده است تا فکری کنیم و برای خویشتن خویش دنیایی بسازیم آنگونه که این تن ودیعه ایی ، لایق بلافصل آن است. اما چه سود که خواب خرگوشی امانمان نمی دهد و دنیا رقص کنان ما را مسحور خویش کرده و نمی دانیم که درحال بازی خوردنیم . وبازیمان می دهد آنگونه که دست تو را برای هرحرکتی و جنبشی درخور، روشده می داند و توبا این منوال بازنده همیشه ایامی .نگاهم خیره به آدمهای کوچه و خیابان است و ذهن حــــــــیران من درگیرکلماتی که می آیند و می روند و می خواهند که مرا درسطوربه هم پیوسته کلمات با دستی روشده تحویل آیینه های قدی آویزان درتاریخ نمایند. نگاهم به آسمان خیره می ماند و بغضی سنگین تمام وجودم را احاطه می کند و حسی گنگ و غریب و نامفهوم مراکشان کشان به سمت جایی دوردست پرتاب می کند و تا به خود آیم آسمان دلم را بارانی می کند و راهی دیگر را برايم بازمی کند و به مانند خواب که هرلحظه به شکلی و صورتی نامفهوم ولی بامعانی مختلف تو را ازجایی به جایی حـــــــــواله می دهد و گويي مسافری می شوی خانه به دوش که هردیدارش تجربه ای کهن و صافی ده دل است.خیلی حرف دارم که برایتان بگویم و واگویه کنم آشوب دل نگران خویش را. اما چه کنم که جایی باید کلام را برخلاف خواسته ات قطع کنی و بگویی که واگویه ای بود ازدل آشوب زمانه پرفتنه تا آرام شوی و بازآماده شوی برای زمانی دیگرتا درد دلی کنی با دوستان و رفیقان راه که تو را می فهمند و باتو راز دل می گویند.
گاهی آنقدرعصبانی می شوی که نمی دانی با طرفی که این حرفها رامی زند چه کنی . می گویی با لحنی آرام وملاطفت آمیزبا اوحرف بزنی شاید مطلب برایش جا بیفتد و ازهپروت فکری خارج شود یا نه آنچنان سرش داد بزنی که برود توی خودش، یا یقه اش رابگیری ودرحالیکه چشم درچشم او دوخته ای وچیزی نمانده است بانگاهت اورابه آن دنیا حواله کنی ، بگویی مردک تا حالا چند تا کتاب خوندی که اینطور برای من مطلب بلغورمی کنی؟ فقط ادعا ادعا آنهم ازنوع مطبق آن. اعصاب سمپاتیک وپاراسمپاتیکت آنچنان بهم می آید که نمی دانی درآن لحظه چه بگویی وازکجا بگویی وچطوربگویی تا مطلب درفیها خالدون مغزش جا خشک کند. آخریکی نیست به اوبفهماند چرا مطلبی را به صرف شنیدن نقل می کنی و وقتی هم که برایش یک سری مدرک وسند معتبرقطعی تاریخی ردیف می کنی، آنوقت است که دستی به سرش می کشد ومی گوید : البته من که اطلاع خیلی دقیقی ندارم ولی ....
یکی نیست بگوید ولی و زهرمار. فقط یک انسان بلا نسبت احمق می تواند درمورد تاریخ اینطور روی هوا وبراساس شنیده ها وبدون مدرک اظهار فضل کند . اعصابت خورد می شود وقتی شروع می کند دلایل مختلفی رابرایت ردیف می کند که باهمه آنها دو کیلو ماست ترشیده هم به تو نمی دهند. آخریکی نیست بگوید اگروارد هربحث علمی می شوی باید به سراغ محیط تحقیقاتی ومنابع تحقیقاتی همان رشته بروی . به طور مثال اگردرمورد یک بحث شیمیایی و بیولـوژیک حرف می زنی ، محیط تحقیق ، آزمایشگاه است ولوازم مرتبط با آن. منظورم این است که هرعلمی لوازم مرتبط با خود رادارد. اگربحث تاریخی می کنی محیط کارتو تاریخ است و کتابهای مستند ومتقن تاریخی . وقتی که تو تحت تاثیر یک عده انسان بیسواد که اسم نکبتشون رو یک تریلرهم نمی تونه بکشه قرار میگیری وقضیه شهادت خانوم فاطمه زهرا(سلام الله علیها) را شبهه می کنی ، درحالیکه قدری به خودت زحمت ندادی برای این موضوع به اندازه یک سریال کره ای دست دهم ارزش قائل بشی و براش وقت بزاری و چند تا کتاب روحالا نمیگم بری بخونی که بری ورق بزنی وجاهای مهم و درشتش رو برای سهولت کاربخونی ، اونقوت دیگه هیچ انتظاری نباید داشته باشی جزهمونهایی که بالا گفتم وخیلیهاشم به علت تقدسی که این وبلاگ داره نگفتم. آخه مرد حسابی من نمگیم برو کتابهای دانشمندان خودمون رو بخون . برو کتابهای اهل سنت رو راجع به این قضیه مطالعه کن . برو ازاظهارپشیمانی های خلیفه اول درلحظات آخرعمرش و یکسری کارهایی که ازانجام اون پشیمان بود مطلع شو. اینم ازمظلومیت ماست که هرموقع بخواهیم اثبات کنیم باید هَمَش ارجاع بدیم به کتابهای اهل سنت . من نمی دونم این کتب ما چرا باید درپله بعد مورد توجه قرار بگیره درحالیکه اونا اصلا کتابهای ما روقبول ندارند واجازه مطـــــــــــــــالعه اونها رو به هیچ کس نمی دن . تازه مطلب اونجا جالب میشه که اونها علیرغم بسیاری ازسانسورها وعداوتها بازهم نتوستند روی یکسری حقایق سرپوش بزارن واون رویداد تاریخی رو نقل کردند. یعنی با این تفاصیل و با آن همه سانسور این مطالب نقل شده که این موضوع بیان گراینه که مسئله خیلی بزرگترازاینهاست که خیال می کنی. آره قربونت برم یک کم بدنیست به خودت زحمت بدی وبری مدارک اونا روبخونی وببینی خودشون هم به این قضیه اشاره دارند وقائل به این مطلب هستند که صدیقه زهرا(سلام الله علیها) درحالی بدرود حیات گفت که ازخلیفه اول ودوم ناراضی بود وبراینان غضبناک .
حالا توهی بیا بگو فلان وبهمان و ازاین حرفها که دوپول بی ارزشم بها نداره. بابا چرا یک جو غیرت دینی نداری؟ چرا نمی تونی روی باورهات محکم بایستی واونو برای همیشه تاریخ فریاد بزنی و بگی که بابا حق بافاطمه (سلام الله علیها) بود. چرا بدون درنظر گرفتن جوانب تاریخی واحوالات امیرالمومنین(علیه السلام) ووظیفه ای که بردوش داشت ، زود تحت تاثیر قراربگیریم وحرفهایی رو بگیم که بعد که همه اونها رد شد وواقعیت برای شما اثبات شد شرمنده بشی . دلم به حال مظلومیت مظلومانی می سوزد که بااین همه جفایی که دیده اند وحتی نگارش این ظلم وجورها با قلم معاندین ودشمنان اهل بیت (علیهم السلام) قلمی شده ، اینطور مورد هجمه ی یک عده بی سواد معاند مریض القلب قرار می گیرد. این که بیان این مطلب حتی به زبان مخالفین هم جاری شده ، نشان ازعظیم بودن حادثه ی اتفاق افتاده دارد وظلمی که براین خاندان رفته است.
حالم می گیرد ونمی دانم دراین دوران وانفسا چه بگویم وسردرگریبان کدامین اهل دل کنم . دوست دارم همه عالم رابرای این مظلومیت گریه کنم . گریه کنم وبسوزم وخاکستر شوم که مصیبتی این چنین بر پاک ترین موجود این عالم رفته است وآنوقت حرفهایی می شنوی ازجنس نامـــــــردی ونامـــــرادی که طاقت ازکف برون می کند. ولی بدانند که ماهم خدایی داریم که او را روز دیگری است ازبرای منکرین که راه فراری باقی نمی گذارد و وعده خود رامحقق می کند که همانا زمین ازآن مستضعفین ( ضعیف نگه داشته شدگان) است.
تا اين سخن پيامبرراشنيدند كه هركدام ازشما اگرخواسته اي دارد بگويد تا به اذن الهي به اجابت برسانم ، يكباره به ياد خواسته هايي افتادند كه هميشه برايش نقشه هاي زيادي كشيده بودند اما به سرانجامي نرسيده بود. دل در دلشان نبود. فكرش رابكن ، خواسته اي داشته باشي و پيامبرخدا ضمانت استجابت آن را بدهد. به همديگرنگاه مي كردند و نميدانستند كدام يك ازخواسته هايشان راعرضه كنند. ازميان آنهمه آرزو كه هميشه در اوهام خويش مي ساختند و رسيدن به آن را درخواب هم نمي ديدند بايد يكي را دست چين كرده و بر زبان جاري می کردند تارحمت للعالمين با دعاي خويش كه به درگاه حق مي كند به اذن خدا آن را اجابت كند. مانده بودند چه بگويند ، اما بايد مي گفتند كه به هرحال فرصتي بود كه تنها براي ايشان فراهم شده بود. هيچ كس نمي خواست اولين شروع كننده باشد. خب معلوم است ديگر، آخرين نفرهميشه بهترين انتخاب را مي تواند داشته باشد ، چرا كه همه اقوال راشنيده و مي تواند بهترين انتخاب راداشته باشد . چه بسا آرزويي كه كس ديگر مي كند وتازه تو ، به فكر آن مي افتي و مي گويي اين یکی بهتراست كه بخواهم و چه خوب شد خواسته خويش برزبان نراندم . اما بايد از يكي شروع ميشد. يكي مركبي خوب خواست و ديگري ثروت و آن يكي همسري زيبا رو و ديگري باغي سرسبز و خلاصه هركس خواسته اي خدمت رسول خدا عرضه داشت. وقتي همه يك به يك خواسته خويش را گفتند ، سرآخـــر پیامبرعرضه داشت كه اگراويس اينجا بود او چيز ديگر مي خواست. همه مانده بودند كه اين چه كلامي بود كه پيامبربر زبان راند. مدينه كجا و اويس كجا ؟ خواسته اويس چه بود كه آنها ازآن غافل بوده و ازقلم انداخته بودند.
*****************
حالا اويس مقيم مدينه بود . اما چه مدينه اي ! شهري كه ديگرمحبوب اويس را درخود نمی دید . آن يكبار هم كه براي ديدن يارمهربان خويش آمده بود محبوب خويش را درشهر نايافته و چون به مادر خود قول داده بود كه به موقع برگردد ، اطاعت امرمادر را واجب شمرده و دوباره بارسفربسته و به ديار خويش برگشته بود. حالا اويس بود و سوالي كه ساليان سال براي عده اي ازصحابه برجاي مانده بود. قضيه را براي اويس مطرح كردند . اويس با حرارتي خاص گفت شما چه از پيامبر خواستيد ؟ آنها نيز يك به يك خواسته هايي كه نزد پيامبرعرضه داشته بودند بيان كردند. ناگهان سكوتي برمجلس حاكم شد. انگار هنوز اويس منتظر شنيدن كلامي بود. اما ديگرحرفي براي گفتن نبود و صحابه همه حرفهاي خويش را زده بودند. اويس سربه زير افكنده بود و به تعمقي شگرف فرورفته بود. بعد ازمدتي سر برداشت و صحابه نيزمنتظر شنيدن پاسخی ازاویس . او گفت شما چطور ياراني هستيد كه خواسته هايی محدود شما را احاطه كرده و

ازخواسته اي بزرگ كه همه آرزوها را دربرمي گرفت غافل شديد. اويس گفت از شما يك نفريكي پيدا نشد تا ازخدا بخواهد پيامبرتان را زنده نگهدارد كه اگر او باشد نعمت تمام است و شما هم متنعم به بهترين نعمت الهي . اگراو باشد خيرو بركت فراگير است. او گفت اگرمن بودم مي خواستم كه خدا پيامبرش رابراي ما نگهدارد تا درپناه آن رحمت واسعه الهي روزگاز گذران كنيم. كلام اويس بود و افسوس كساني که هنوز درالفباي معرفت و محبت مانده اند اما ادعایشان ...
*****************
و کلام همینجا بماند که قصدم حدیث نفسی بود که باشما رفیقان همراه خودم داشته باشم که ما نیز در گرو همین خیالات و اوهام به سر می بریم. آیا دوست داشتن ما نیز از جنس محبت اویسیان دیار محبت است . آنانی که درداد و ستد محبت ، همه چیزرا سند به نام دوست زده اند و از منیت و خود محوری ها گذشته و به مرحله رضا رسیده اند. اویس چگونه بود و چگونه می اندیشید . اوحتی نوع نگاهش ازجنس دیگری بود . وقتی منیت ازمیان برود دیگر خودی نمی ماند که برایش آرزوها کند که اگرهم خواسته ای هم هست برای او و درراستای رضایت و محبت وکسب معرفت یار است. از این داستانها و دانستنیها تا دلتان بخواهد می دانم و می دانید، ولی حیف که ازشنیدن فراتر نمی رود و در عمل افتادگانی بیش نیستیم. ما او را می خواهیم ولی خواستنی که استجابت خواسته ما بکند و تازه وقتی به کام دل میرسیم یادمان می رود که نعمت ازچه گذری و به چه واسطه ای به مارسیده است. اویس فانی محبت شده بود و درمحضر او خودی نمی دید که ادعایی کند. او همه چیز را برای او می خواست که دنیا و آخرت همه بهشت است اگراو باشد که همانا بهشت خود اوست و وقتی درمحضر اویی گویی در بهشت متنعمی و بس.
هميشه اول سال جديد براي آنهايي كه به فكرتغييرو تحول درزندگي خويش هستند و به آن لحظه جادويي زندگي خود انديشه مي كنند ، تا ازبسترهميشگي برون آمده و پيله تكـــــرارهاي بي خاصيت خويش راشكسته و ازدريچه اي تازه به دنياي درون و برون خويش بنگرند، لحظه باشكوهي است. آري ، هميشه به آن فكرخوب ومقدس مي افتيم كه بايد ازگذشته ها درس گرفت و تجربه ها را سرمايه اي دانست براي فردايي بهتر. انسان متفكرِخيرخواهِ خود و ديگران، اينگونه مي انديشد. درلحظاتي كه مي داند تا دقايقي چند ، سال تحويل شده و شماره انداززمانه برارقام سالها خواهد افزود ، به دنياي گذشته خود سيري كرده و از عهد و پيمانهايي كه با خدا و خويشتن برسرتغييرات شگرف درزندگي داشته ياد مي كند. هميشه بين اين دو مرزگذشته و آينده تصوراتي داريم براي روزهايي خواستني ودست يافتني تا مرهمي باشيم براي فرصتهايي كه داشتيم و نكرديم وخود راتسكين مي دهيم به دواي جبران مافات. انسان هميشه درحسرت زمانهاي از خاطررفته خويش است كه چطور درجولان غفلت و كسلي و شايد مصلحت جويي هاي بي هنگام ، زمانه خويش را برباد داده است. وقت و نيرويي كه مي توانست بربال خواسته هاي منطقي و بنيادين سوارشود و او را تا مرز ارضاي روحي و فكري و عقيدتي پيش برد و او تسكين يابد به اين منظر كه آنچه درتوان داشته با نيروي توكل و اعتماد ، به كارزده و درمحضر وجدان سربلند و سرافراز باشد. لحظه عجيبي است. به خود مي نگري و به خواسته ها و آرزوها و قولهايي كه داده اي اما عمل نكرده اي . به حرفهايي كه با خود زدي وعهدي كه بستي تا از امروزكس ديگري شوي ، سرشار ازخواسته هاي منطقي. بيان مشكل است ، اما انسانها به دنبال لحظاتي شگرف هستند تا وعده هاي عمل نكرده خويش راعهدي دوباره بندند و براي خود نقطه شروعي دوباره بيابند تا دوباره خودي ديگر شوند آنگونه كه مي پندارند. گذشته را و همه لحظات شگرف تحول را مرورمي كني و گاه تو را غم مي گيرد كه تا به كي؟ كي اين رشته تكرار ازهم مي گسلد و تو رامي يابد آنگونه كه مي جويي . گذشته را بازپرسي مي كني و باز هيچ نمي جويي جز دقايقي كه مفت بر باد داده اي. چشم به آسمان مي دوزي و هيچ نمي گويي و فقط ترسيم مي كني گذشته را و عهدهاي خويش را و غفلتها را و هرآنچه خود مي داني و...
به ياد مي آوري سالياني كه گذشت و تو هر بار درلحظه انقلاب خويشتني تا نوشوي و تازه شوي و دوباره شوي و متولد شوي و هرآنچه دست وپاگيرتوست دوربريزي و بيابي و وجدان كني آنچه به دنبالش بوده اي . اما به خود كه مي آيي تاريخ چيز ديگري است. تو هستي و هزارآرزوي به اوهام نشسته. تفكري عميق تمام وجودت رادربرمي گيرد ، انديشه مي كني و سخت درگيروداربايدها و نبايدهاي گذشته خويشي . آنجايي كه اي كاش ها و افسوس ها كه ديگرهيچ ثمري براي تو نخواهند داشت ، لحظاتي ذهن تورا مي ربايند و مي برند تا مرز دلواپسي ها و دلشكستگيها. مرورمي كني و تعمق و كنجكاويهايي كه ديگربراي تو سودي ندارد.
اما باز هم اين لحظه لحظه ديگراست. اين بارنيزتو هستي و رويايي كه مي تواند اين باربراي توباشد. توهستي و اميدي كه هميشه ايام تورا روبه جلو فرا مي خواند. بازهم زمزمه حول حالنا براي تو تازگي دارد. اين بار لحظه تحويلِ دوباره نوشدن توست. چه كارداري كه گذشته چه بود و چه گذشت و افسوس تورا چه سودي؟ توهستي و هزاران آرزوي بربادرفته ، اما اين لحظه ، لحظه قدسي توست. دوباره مشتهايت گره شده از اراده تو رو به سوي آسمان بازمي شود و آنگاه نگاه آبي آسمان است و نگاه يارمهرباني كه تو را مي نگرد. همه به لب زمزمه دارند وتو چرا ازاين قافله عقب بماني . توبخواه كه هزينه آن دلي شكسته ازسردلسوزي است كه به گذشته ها نهيب مي زند و هميشه سردرگريبان شرمندگي دارد. اما چه كنيم؟ چه مي توانيم بكنيم؟ ما هستيم دو روزه ايامي كه گاه و بيگاه بين غفلت و انابه مي گذرد. ماييم واحوالاتي كه مختص خودمان است و بس. حالا لحظه توست و لحظه اي كه تدبيرگركس ديگري است . تو خود را بسپار و ديگرهيچ مگوي . توخود را رها كن دردشت توكل واعتماد تا به سرمنزل احسن الحال مشايعت شوي. من كاري ديگرنمي دانم جزعهدي كه هميشه مي بندم و... اما عيبي نيست كه هميشه به اميد دوباره بودن و تولدي نوين به فردامي رويم واين خود قدمي است براي احسن حال.
اما احسن حال من كجا و احسن حال عالم كجا ؟ اي واي ازاين زمانه دون .احسن حــــــــــــــال نمي شود مگركه اوبيايد. اما دلخـــــــوشيم به آمدنش . شايد انقـــــــلاب دروني مقدمه اي باشد براي آمدنش.